انجمن عمله های با استعداد!
صد تا سلام هزا و سیصدتا سلام می خوام بگم تعطیل شده فعلا!!! میام اینجا ها،ولی برید به لینک زیر: www.kalepooks.gigfa.com هر نره خره باییی چقدر دیدن خنده مردم
قشنگه. !! همینجوری تنهایی تو خیابون قدم بزنی
دوروبرتو نیگا کنی بعد یه خورده دیگه قدم بزنی یه گوشه بایستی همینجوری
مردمو نیگا کنی هرکی رد میشه وداره می خنده تو هم می خندی به خنده اون می
خندی بعد می خندی چون به خنده مردم میخندی اونایی هم که رد میشن هاج وواج
نیگات میکنند بعد یهو بلند بلند میخندی می خندی قه قه میزنی میخندی چون
تنهایی یه گوشه نشستی به خنده بقیه خندیدی .مردم هم فک کردن این یارو
دیووونه است همینجوری الکی میخنده!تو هم دوباره می خندیدی چون اونا فک کردن
تو دیوونه ای دیوونه ای چون تنهایی خندیدی .چون به فکر ودل وکارای خودت
خندیدی. چون به خنده بقیه خندیدی.چون به خوشحالی بقیه خندیدی.دیوونه چون
ازشادی بقیه شاد میشی. خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به
مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب
مغازه پرسيد: "آيا در قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها
تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه
خريد و رفت. روز
بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه
پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند".
آن خانم يك نردبان خريد و رفت. اما
روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در قفسش تاب
دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب خوردن کند، حرف
زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.
وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغيير کرده بود. او
گفت: "طوطي مرد". صاحب
مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا متاسفم، آيا او يك کلمه هم حرف نزد؟" آن
خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد که آيا
در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟" نتیجه
اخلاقی : خیلی از ما به جزییات زندگی آنقدر توجه می کنیم که از توجه به
اصل زندگی باز می دارد. خوبید؟ منم خوبم،خیلی خوبم! با اینکه اعصاب ندارم،حسه تایپ ندارم،چایی ساز نه ندارم ولی قوری که دارم می خوام بنویسم، نمیدونم ولی چی،شاید اصلا ننوشتم، اصلا کی گفته می نویسم؟!!! غلط کردی!! بیجا کردی!! ..............!! خب برید گمشید بای
و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد... دختر: سلام. خواهش می کنم.? asl plz


مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم
که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط
هم اتاقي هستيم ! "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : "
از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي
کني که او قندان را برداشته باشد؟"
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان
به او ايميل خواهم زد . "
او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من
نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را
برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به
تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک
ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
پسر عزيزم، من نمي گم تو با
Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما
در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا
الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان !!!




پسر گفت : نه ، نیستی
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من
بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را
نوازش
میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته
مانتوی گل بهیه یه دختره مدرسه ای ُدو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه
آه از ته دل کشید. هه
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش
یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی دخترونشو رو عوض نکرد. این
خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه
تاحالا تو کف اون مانتو گل بهی بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و
با عشوه اومد جلوم، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه
اومد. بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
اومد یه
چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم
این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین
و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته سرو وضع
منو از نزدیک دید بزنه. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین
باری که وب رفتی چه موقع بود.. !؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه
جالب، چرا!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و
بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً
فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش
خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به
سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون
تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که
اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه بو علی
سینا بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت
زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو موبایلش. ولی هیچوقت زنگ
نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد ۲۳ سالگیش یه موبایل اسباب بازی بوده که
همه جا با خودش میبردتش!.....این شد که م هم به صف عشاق پیوستیم ....
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما
چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT
اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه
سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران
هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می
شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما
چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو
که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی
رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول
نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می
دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای
توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی
نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه
اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای……
| Design By : Night Melody |

